خرید بک لینک
مرگ یک لحظه است

اما برای رسیدن به نقطه ای که التماس کنی به خدا که خدایا بپذیر جان من را و خدا بپذیرد

در آن نقطه تو باید به کمال خود رسیده باشی طوری که خداوند نگاه کند ببیند دیگر بالاتر از این نمی روی

خداوند که مخلوق خودش را اینقدر دوست دارد که نمی گذارد به هدر برود

اگر برای رسیدن به تعالی هنوز ظرفیت سختی کشیدن داری زنده ات می گذارد و سختی به خوردت می دهد

گاهی آنقدر سخت می گیرد و در تنگنا قرارت می دهد که نمی دانی چطوری خودت را بکشی و راحت کنی


خدا به خیر کند

واقعا آزار دهنده و سخت است


زندگی برای آدم های توخالی خیلی شیرین است و اصلا خدا به میزانی که رنج و سختی به ما می دهد به آنها رنج نمی دهد

آنها برای چه رنج بکشند اصلا؟ فلسفه اش چیست؟ مگر اینکه امید به هدایت آنها داشته باشد و آنها را گرفتار کند تا از ناچاری به سوی خدا بروند

مدتی پیش این پیمانه ی رنج و سختی که برای من تنظیم شده بود از کل هیکل من بیشتر بود و من در آن غرق شدم و خودم را گم کردم

دوباره فکر رهایی از این رنج به سرم می افتاد می گفتم نهایتش دیگر از خدا مرگ می خواهم و خدا هم می دهد دیگر ...

و رفتم از میان تاریکی عبور کنم با چه نا امیدی و یأس و دلهره ای

که انگار خدا از من بدش می آید و دارد مرا آزار می دهد و می خواهد مرا بدبخت کند

قدم بر می داشتم و در هر قدم لبخندی می زدم به دنیا و می گفتم: « خدا مهربونه ، می دونه اگه اینجا رو بزنه خراب کنه من ایمانمو بهش از دست می دم و خدایی که بی محبتی و بی عاطفگی می کنه من نمی پرستمش

یه کاری می کنه که من اعتقادم بهش حفظ بشه ...

رفتیم ، من و خدا ، و خدا یکی یکی گره ها را باز می کرد و من می گفتم : ببین این یکی گره هم باز شد ...

این یکی گره هم باز شد ...

بعد یاد این حرف استاد پناهیان می افتادم که می گفت:

« تصور تو از خدا چیه؟ ... فکر کردی الان خدا نشسته به ملائکه اش میگه : ببین الان بنده ام خوشحال شده فکر کرده مشکلش حل شده ... صبر کنید الان بره جلوتر حالشو می گیرم کِـنِفش می کنم ... »

خدا وقتی گرهی رو باز می کنه و یه سیگنالی بهت میده دیگه لبخند بزن و برو ... خدا که این مدلی نیست ...

گاهی وسط راه هی شک می کردم : یعنی خدا کمک می کنه ؟ اگر نکرد چی ؟

رفتیم تا آخر راه هم رفتیم و خدا همه ی گره ها را یکی یکی باز کرد

مشکلی که حل شدنش معجزه بود برای من ، خدا حلش کرد

بعد جالبی کار اینجاست که من گاهی این تصور را می کردم که : « این چقدر آدم خوبیه ، چقدر کمک من کرد و مشکل من را حل کرد ، دستش درد نکنه ، چقدر با معرفت و خوب » و کلی ازش تشکر می کردم

واقعا عجیبه و جالبه که اصلا متوجه این نبودم که این خداست که داره ذهن و دل و حرکات و حرف های این آدم ها رو کنترل می کنه در جهتی که مشکل من حل بشه

و من پیش خودم فکر می کردم اینا کاره ای هستند

چقدر حواس آدم می تونه پرت باشه از قضیه ...

___________________________________________________

یک موضوع مهم وجود دارد و آن اینکه برای حل مشکلاتی که حل شدنشان خیلی دور از واقعیت به نظر می رسد و پیش خودمان میگویم : خدا ممکن است دعایم را قبول کند و مشکل را حل کند و ممکن هم هست نپذیرد

و پذیرفته شدن دعا خیلی مهم هست برای ما ، و حل مشکل خیلی بعید به نظر میرسه و حالت معجزه داره

توی این شرایط باید با خدا معامله کنیم و نذر کنیم

نذر هم باید متناسب با بزرگی مصیبت و مشکل ما باشه

حکمت نذر این به نظر من این است که ما نباید پر رو بشویم و فکر کنیم خدا ما را دارد تحویل می گیرد و مارا آدم حساب می کند ، و شاید علت بر آورده نشدن بعضی دعاها اصلا همین باشد که ما پر رو نشویم و حساب و کتاب غلط پیش خودمان نکنیم

+ چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۶ | aMir |

برچسب: نویسنده: متین پورحسین تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 21:30

صفحه بندی