خرید بک لینک

من کلا باخته ام یا حسین ع. خیلی با شما حرف زده ام یا حسین ع. دلم پر از حرف است. دلم پر از درد است. نجات می خواهم. شفا می خواهم. شفاعت می خواهم یا حسین ع. خجالت می کشم از خودم. ولی کار تو تغییر دیو سیرت به نیکو سیرت است. من دیدم با حر چکار کردی. من نمونه کارت را دیده ام.

نجاتم بده یا حسین ع. من هم آمده ام. کلی حیوان را آدم کردی. از من هم چیزی بساز. من نمی دانم چیستم. آیا حیوانم؟ آیا انسانم؟ آیا ما بین این دو؟ من را نجات بده یا حسین ع که مضطر و نگرانم.

آینده ای ندارم. آینده ام باش. آینده ام را به من ببخش.

علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقیی اللیل و النهار 

سلام پیوسته و تمام نشدنی به تو میدهم تا هرگز آب و دانه ام قطع نشود. برای من هم جایی در بهشت جور کن. من نمی خواهم جهنم باشم و از میان آتش به تو فکر کنم. من می خواهم خوب باشم. و از نزدیک به تو نگاه کنم. من از دور چیزی نصیبم نمی شود. تشنه ی تو هستم. تشنگی را خوب می شناسی.

لب هایم ترک برداشته است. ببین. مرا با خودت سیرات کن یا حسین ع. 

وجودم از تاریکی پر است روشنم کن یا حسین ع که مصباح روشن هدایت هستی و سراسر نور و روشنی هستی. 

من را زنده کن یا حسین ع که مرده ام که تو زنده ای که زندگی می بخشی.

ای کاش کنارت بودم و جلوی نیزه هایی که پهلویت می آمد را می گرفتم و خودم نیزه ها را به جان خودم می گرفتم. ای کاش کنارت بودم و جلوی تیرها می ایستادم که به تو نخورند. ای کاش آن موقع که نمی توانستی بلند بشوی و از خیمه ها دفاع کنی از خیمه هایت دفاع می کردم. نگران خواهرت بودی عزیزم؟ الهی فدایت شوم که نگران بودی و با چشمانت نگاهش می کردی. ای کاش از خواهرت دفاع می کردم و نمی گذاشتم آسیبی به او برسانند. ای کاش بودم و جلوی شلاق ها می ایستادم. نمی گذاشتم حتی یکی از آنها به سمت او برود. از بچه هایت مواظبت می کردم و نمی گذاشتم دست کثیفشان را روی آنها بگذارند. عزیزم که نمی توانستی بلند شوی و به شمشیرت تکیه می دادی و می گفتی به سمت خیمه ها نروید تا هنوز نفس می کشم.

می خواستی نبینی؟ الهی قربانت بروم تو که چشمانت پر از خون بود نمی توانستی ببینی. نگران چی بودی؟ تیر به پلهویت خورده بود چطوری بلند می شدی و به شمشیر تکیه می دادی؟ چطور توان داشتی؟ ای کاش بودم و نمی گذاشتم اینطوری بشوی.

ای کاش جلوی همه شان را می گرفتم و همه شان را نابود می کردم و نمی گذاشتم دستشان به تو برسد. الهی فدایت بشوم. مهربان بودی دلت نمی آمد آنها را بکشی؟ تو که ابرقدرتی تو که می توانستی ... دلت نمی خواست بکشی شان؟

دستانت چقدر بخشنده اند انگشت و انگشتر به گدا می دهی؟ پدر عزیزت در حال رکوع به گدا انگشتر می داد. تو در حال سجود. عزیز دلم. برگشتی روی خاک سجدی کردی دلت آرام شد؟ داشت میزد به پشت گردنت؟ عزیز دلم؟ بی سر شدی انگشتر به گدا دادی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۰ساعت   توسط _  | 

برچسب: نویسنده: متین پورحسین تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 23:20

صفحه بندی