روزی در میان جنگ، یکی از کسانی که در رکاب حضرت علی علیه السلام می جنگیدند مجروح شده و قسمتی از دستش قطع شده بود. پیش آمد و آه و ناله بسیار کرد و گفت: آقا دست من قطع شده، وردی بخوان و دستم را وصل کن.
حضرت علی علیه السلام وردی زیر لب خواندند و دست آن شخص وصل شد. طرف یک باره شروع کرد به التماس و اصرار به حضرت که این وردی که خواندید چه بود. آن شخص چند بار اصرار کرد و حضرت هم چند بار فرمودند برو نمی خواهد بدانی.
آخر آنقدر اصرار می کند که حضرت می فرماید : گفتم بسم الله الرحمن الرحیم
آن شخص گفت: همین بسم الله الرحمن الرحیم خودمان ؟
تا این حرف را بر زبان آورد دستش دوباره قطع شد و بر زمین افتاد.
حرف اینجاست که ذکر، همان ذکر است ولی این گوینده ی ذکر است و میزان ادراک و خلوص و ... او که به ذکر، اثر می بخشد.
به ما می گویند بگو «سبحان ربی العظیم و بحمده»
ما هم می گوییم : خدایا ، می گویند تو بزرگی ، ولی ما چه می فهممیم ، می گوییم می گویند سبحان ربی العظیم و بحمده
حضرت محمد صلوات الله علیه و آله است که عظمت خدا را دیده است، نه من و تو
او می گوید سبحان ربی العظیم و بحمده ، او ستایش می کند و او می فهمد و خدای محمد (ص) که چه می گذرد بر لب مبارک حضرت و روح جسم ایشان و چه می گذرد بین رسول خدا و خدای عظیم محمد (ص).
او می گوید و زمین و آسمان به او خیره می شود و متحیر نگاه می کند که چه دارد می گذرد و چه می شود.
من و تو وقتی می گوییم ما چه می فهمیم عظمت خدا یعنی چه؟
می گویی بگو می گویند سبحان الله ، خدایا می گویند تو منزهی ...
انسان همین است ، پیش خودش فکر می کند تا همین حد که درک کرده خیلی هنر کرده ...
به خودش هم نمی گوید : کجای کاری تو ؟!
گاهی یک احساس عمیق در ما وجود دارد و ما آنرا با استفاده از کلمات بیان می کنیم و سعی می کنیم بفهمانیم
گاهی نمی شود فهماند، گاهی شعر می گوییم تا شاید شعر و وزن و قافیه سفیر احساس ما بشود در سرزمین ادراک مخاطب.
گاهی شعر هم کافی نیست، گاهی دست آویز دامان موسیقی می شویم که شاید یک نظم آهنگین بشود قاصد احساسی که با هیچ وسیله ای نمی شود آنرا در هیچ قلبی جای داد.
گاهی دست التماس دراز می کنیم به سوی یک نقاشی، یک فیلم، ... شاید کسی، شاید چیزی واسطه گری کند تا ادراکی را منتقل کند که با هیچ چیزی نمی شود آنرا انتقال داد.
حالا پس از این همه تلاش و هلاک کردن خودت ، برو از مخاطب بپرس: فهمیدی؟ درک کردی؟
جوابش را اگر بشنوی و خوب تحلیلش کنی می بینی که نخیر! چه می خواستی برسانی و چه شد!
حکایت تلاش خدا برای هدایت و پروراندن ما و میزان ادراک ما از خدا و میزان هدایت دریافتی ما و میزان پرورش یافتن ما _بلا تشبیه_ حکایت تلاش یک انسان است برای انتقال یک ادراک یا احساس به مخاطبی که آنرا هرگز آنطور که مقصود بوده، درک نکرده و نخواهد کرد، هرچند دست آویز شعر و موسیقی و نقاشی و غیره شده باشد.
خدا یک گیرنده در ما آفریده ، و از تمام دنیا برای ما سیگنال هدایت می فرستد. حضرت زهرا را برای ما به غم انگیز ترین حالت ها زخمی می کند و دل علی علیه السلام را خون می کند تا با ناله های تنهایی علی علیه السلام در چاه، قلب های ما را تکان بدهد. باز هم قانع نمی شود و حسن علیه السلام را فدا می کند، قانع نمی شود، حسین علیه السلام را ، خدای ما حسینش را فدا می کند برای اینکه قلب های ما تکان بخورد، چه هزینه هایی می کند خدا ...
گیرنده ی یکی او را می برد تا عمق 100 متری اقیانوس حسین علیه السلام و اشک هایش جاری می شود، یکی می رود تا 1000 متری ، هر کسی تا یک عمقی می رود ، امام زمان (عج) تا عمقی می رود که خون می گرید و آرامشی برای او نمی ماند و کسی نمی فهمد بر ایشان چه می گذرد.
انسانی را می بری لب دریا و او صدای خنده ها و آواز های جاهلانه اش دریا را غمگین و مایوس می کند
و انسانی را می برای لب دریا و او محو می شود در دریا و دیگر چیزی جز دریا نمی شود و جز دریا نمی بیند، با خنده ی دریا می خندد و با گریه ی دریا می گرید، با هر موج سفر می کند، با هر پرنده پرواز می کند، با طلوع طلوع می کند و با غروب غروب می کند ...
دریا برای عاشق شدن و عاشق کردن است، برای جاری شدن چشمه ی احساس و ادراک، نه برای آواز جاهلانه ی قلب های خاموش و خنده ی خاموش عقل های غافل ...
با انسان ها که می نشینی پای صحبت ، بگو ، ولی ، چه گفتنی ...
چه می گویی و چه می شوند ...
چه می نویسی و چه می خوانند ...
با خدا که می نشینی پای صحبت ، بگو ، ولی چه گفتنی ...
چه می گویی و چه می شود ...
چه می نویسی و چه می خواند ...
بگو با خدا ...
خدایی که بهتر از تو می فهمد ...
بگو خدایا مرا بهتر از من می فهمی ، مرا برای خودم تفسیر کن ...
قبل از آنکه زمان دیر بشود و تفسیر خودم را ، زمانی بخوانم که دیگر توان تغییرم نیست ...
برچسب:
نویسنده: متین پورحسین