این دنیا همه اش سرتاسر فریب است. نمی دانم به کجا فرار کنم از این همه فریب. از این همه دوستت دارم های دروغی، از این همه آرزوهای دست نایافتنی. از این همه بی راهه که مقصدی ندارد. از این همه سراب.
مگر می شود فرار کرد؟ آیا راه نجاتی هست؟ آیا می شود دست کشید از همه ی این فریب ها و به یک باره با واقعیت پیوند جدانشدنی یافت؟ حقیقتی که در آن فریبی نیست؟
آیا می شود به جای دروغ، با حقیقت پیوند خورد. آیا می شود به جای این همه اشتباه، راه درست را پیدا کرد و تنها راه درست را پیمود؟ آیا می شود دست از کارهای بیهوده برداشت؟
آیا می شود دست از کارهای بیهوده برداشت؟ آیا بیهودگی را پایانی هست؟ آیا می شود من دیگر به این فکر نکنم که کسی که این ها را می خواند آیا در او تاثیری می گذارد یا نه؟ و عوضش به چیزی فکر کنم و کاری را انجام بدهم که برای من مفید است و مفید یعنی حال و روزم را بهتر می کند؟
تا الان این را فهمیده ام که کسی از میان این انسان ها، چه آنها که می خوانند و قضاوت مثبت می کنند و چه آنها که قضاوت منفی می کنند، کسی حال و روزم را بهتر نمی کند. چه آنها که مثلا علاقه ای دارند و چه آنها که علاقه ای ندارند. این ها هیچ کدام سودی به حال من ندارند.
چقدر عجیب است که حقیقت همان حقیقت است که همان چند سال پیش هم می گفتم و اصلا عوض هم نشده ام. چون حقیقت عوض نمی شود. آنکه عوض می شود ناپختگی و نادانی است.
چقدر درس بیهوده خواندم و چقدر راه بیهوده پیمودم و خستگی بیهوده تحمل کردم. چه سرماها و چه گرماهای بیهوده ای بر خودم تحمیل کردم. چقدر نظر آدمها را برای خودم مهم کرده بودم و به حرف های آنها فکر می کردم. چقدر به حرف ها و قضاوت های آدم ها در مورد خودم فکر می کردم. چقدر آنها بی ملاحظه و بی مبالات هستند موقع حرف زدن و قضاوت کردن. چقدر نسنجیده حرف می زنند. می زنند تا قلبت بشکند و احساساتت در هم بشکند و در خودت بمیری.
اصلا فکر این را نمی کنند که کلمات شان با تو چه می کند. آنقدر بی رحم و بی ملاحظه و بی مبالات هستند که شاد و خوشبخت هم باشی از بالای عرش تو را به زیر می کشند و لگد مالت می کنند.
هرچه خدایی تر، نورانی تر، و بهتر باشی، شدیدتر به تو حمله می کنند. هرچه پیامت مثبت تر، امیدبخش تر، و آسمانی تر باشد بیشتر با تو دشمنی می کنند. پیامبر هایمان را کشتند، امام هایمان را کشتند. اصلا هرکجا نور می بینند می خواهند خاموش کنند گرچه نمی توانند.
يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ ﴿۸﴾.
مى خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش سازند.
چقدر بی شرف هستند. چقدر سیاه و بی ریخت و بد ترکیب هستند.
پیش خودشان فکر می کنند خوشگل و خوش قیافه هستند. توی چشم هایشان که نگاه کنی تاریکی درونشان را می بینی. آتش از حدقه هایشان بیرون زده است.
سیاهی قلبشان توی حرکات بدنشان مشخص است. به صدایشان که گوش کنی صدای سوختن آتش را در ارتعاش حنجره شان می شنوی. آنقدر تاریک هستند که جهان از وجودشان تاریک می شود.
این زمین محکوم به نابودی است. خداوند این زمین را تغییر خواهد داد و دگرگون خواهد ساخت. چه اتفاق هولناکی که حتی نمی توان از آن یاد کرد. به راستی حال و روز ما در آن روز چگونه است؟ آیا سعادتمندیم یا شقاوتمند؟
ای کاش می توانستم خودم را از گناهانم پاک کنم. ای کاش می توانستم مطمئن باشم که خدا من را به خاطر گناهانم محروم نمی کند. ای کاش می شد مطمئن باشم که جزء خوبان باشم.
فریب خورده ام. خدایا مرا نجات می دهی؟ مرا از فریب می رهانی ام؟ من را می فهمانی؟ من را آرام می کنی؟ من را از بیماری هایم شفا می دهی؟ من را با حسین ع و علی ع و فاطمه س و حسن و محمد ص پیوند می دهی؟ می شود از خطاهایم طوری بگذری که نشانم بدهی از آنها گذشته ای و من را به خاطر آنها عذاب نمی کنی؟
مرا از ترس هایم ایمن می کنی؟ من را از ترس هایم امان می دهی؟ من را از ترس های بزرگ قیامت امان می دهی؟ من را از گناهانم امان می دهی که به من آسیبی نرسانند و ببخشی و بیامرزی؟ خدایا جبران می کنی برایم؟ آنچه از من فوت شده است و به من باز نمی گردد خدایا برایم جبران می کنی؟ می شود من را به خودت برسانی؟ می شود من را آرام کنی؟ می شود من را منظم کنی؟ کیهان درونم آشوب است و در آن سیاره ها و ستاره ها نظم ندارند.
چگونه به خوشبختی برسم؟ من در میان دنیای تاریکی زندگی می کنم که کسی نور ندارد و به نور علاقه ای ندارد. انسان های تاریکی که عمق تاریکی شان را نمی فهمم. کسانی که عمق سیاهی شان را حتی درک نمی کنم. قلب های سیاهشان جهان را تاریک کرده است. لبخند می زنند و ما را کتک می زنند. قدرت دارند و از این قدرت شان استفاده می کنند. خدایا می شود آنها را از عریکه ی قدرت به زیر بکشانی؟
خدایا می شود امام زمان ما ره از گرفتاری اش نجات بدهی؟ امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء
آیا این گرفتاری او را برطرف می کنی؟ به حق زینب کبری؟
برچسب:
نویسنده: متین پورحسین