خرید بک لینک
تمام این سال ها آمد و زخمی کرد و رفت

درد هایی برجای گذاشت که نمی توان از آنها زنده عبور کرد

و دختر بچه ای که کنار حوض آب بازی می کرد و موهاش را باد تکان می داد و فکر می کرد همه چیز این دنیا را می داند برای گوسفندهایی که با دقت به حرف هایش گوش می دادند سخنرانی می کرد و آنها هم با صدای بع بع او را تشویق می کردند

و من در گوشه ای گریه می کردم و به درد می پیچیدم

و او گاهی وسط سخنرانی اش گاهی نگاهی به من می کرد و مرا هم با همان سخنانی که گوسفندان را به وجد می آورد راهنمایی می کرد

چه کسی می توانست احساس کند دلیل در هم شکستن یک انسان عمیق را که عشق پیش پا افتاده ی بین یک زن و مرد برای او شاعرانه نیست

و من فریاد می زدم و هم می خواستم کسی به دادم برسد و هم نمی خواستم آدم های احمق سطحی حتی سعی کنند به من کمک کنند که کمک کردنشان و دوستی شان فرقی با داستان خاله خرسه ندارد

و به درد خودم می پیچیدم و آرزوی مرگ می کردم

و از مرگ استقبال می کردم

و هیچ کسی نبود که حتی ذره ای بفهمد چه چیزی را گم کرده ام

خدا را نیافته بودم

دوستی را نچشیده بودم

عشق را نفهمیده بودم

اما می دانستم که شاعرها و فیلسوف ها هم نفهمیده اند

عبور کردم از میان مه و طوفان و باران

عبور کردم از این جاده ی مرگ

حالا از آن طرف مرگ به دنیا نگاه می کنم

در حالی که عشق را می فهمم

دوستی را چشیدم و چشاندم

عاشق شدم و به عشق دعوت کردم

با اشک رقصیدم و رقصاندم


حالا دلم مرگ می خواهد، مرگی که خاموش کند تمام این هیاهوی دنیا را

اما از مرگ عبور کرده ام ..

به من می گویند عاشق شده اند و من به آنها خیره نگاه می کنم

در حالی که دوست داشتن هنر آنها نیست و هنرمندی من است


ارزشی ندارد آن قلب های کوچک زخم نخورده و احساس های کوچولو

عشق دریایی است ، دریا !!!

می فهمی دریا چیست ؟

طوفانی می شود و از دست می گیرد و می برد ... می برد ... و برد ...

و تو می مانی و حسرت چیزهایی که دوست شان داشتی و همه را آب برده

چیزی نمی ماند و آرزوی مرگ می کنی تا تو را هم ببرد

ولی غروب های غمگین می آید ..

دریا تو را می نشاند و غروب را نشانت می دهد و صدای گریه ات را با خود در قلب خود در مغرب فرو می برد

فردا صبح بیدار می شوی و نگاه می کنی ..

چند روز دیگر مانده تا دریا مرا هم بشوید و ببرد ؟

روزها می گذرد و غروب پشت غروب ...

هر روز صدای گریه بلند تر می شود

و تنها و تنها تر می شود

و آنقدر عشق را فریاد می کنی که همه با گریه ی تو گریه می کنند در حالی که نمی فهمند تو برای چه گریه می کنی

فقط گریه ی تو آنها را به گریه می اندازد

بلند می شوی و آنها را در آغوش می گیری و آرامشان می کنی

که نمی دانند ....

نمی دانند ..

دریا چقدر بزرگ است ....

+ شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۶ | aMir |

برچسب: نویسنده: متین پورحسین تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 9:52

صفحه بندی