خرید بک لینک
روزی دوستی داشتم ...

کتاب می خواند و حرف های قلمبه سلمبه می زد

شعر می خواند و آواز می خواند و می رقصید

و حرف می زد و حرف می زد و حرف ...

روزی جلوی چشمم رفت تا ته توی چاه فاضلاب ...

وقتی آمد بیرون ، تمام آنچه آراسته بود شسته شد و رفت ...

نه کتاب ها کمکی کرد و نه شعر ها و نه رقص ها ...

و آوازش برای همیشه قطع شد ...

+ جمعه دوازدهم خرداد ۱۳۹۶ | من غلام ِغلام ِ قنبر ِ علی ام |

برچسب: نویسنده: متین پورحسین تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 20:32

صفحه بندی