کتاب می خواند و حرف های قلمبه سلمبه می زد
شعر می خواند و آواز می خواند و می رقصید
و حرف می زد و حرف می زد و حرف ...
روزی جلوی چشمم رفت تا ته توی چاه فاضلاب ...
وقتی آمد بیرون ، تمام آنچه آراسته بود شسته شد و رفت ...
نه کتاب ها کمکی کرد و نه شعر ها و نه رقص ها ...
و آوازش برای همیشه قطع شد ...
برچسب:
نویسنده: متین پورحسین