سه ماه دیگر قرار بود زندگی اش تمام شود
نمی خواست درمان بشود چون می خواست موهایش را روی سرش نگه دارد
لبخند می زد و دنیا زیبا می شد با لبخندش
از همه ی دنیا تنها یک دوچرخه می خواست که پشت ویترین مغازه دیده بود
یاد آرزویش می افتاد و اشک هایش سرازیر می شد
لبخند می زد و محبت می کرد و می خواست برود ...
چندتا گل مصنوعی به او دادم
لبخند زد و گفت این ها را می زنم به موهایم
و رفت ...
چه زیباست لبخندت وقتی دیگر چیزی از تو باقی نمانده ...
برچسب:
نویسنده: متین پورحسین