خرید بک لینک
سرطان داشت

سه ماه دیگر قرار بود زندگی اش تمام شود

نمی خواست درمان بشود چون می خواست موهایش را روی سرش نگه دارد

لبخند می زد و دنیا زیبا می شد با لبخندش

از همه ی دنیا تنها یک دوچرخه می خواست که پشت ویترین مغازه دیده بود

یاد آرزویش می افتاد و اشک هایش سرازیر می شد

لبخند می زد و محبت می کرد و می خواست برود ...

چندتا گل مصنوعی به او دادم

لبخند زد و گفت این ها را می زنم به موهایم

و رفت ...

چه زیباست لبخندت وقتی دیگر چیزی از تو باقی نمانده ...

+ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۶ | من غلام ِغلام ِ قنبر ِ علی ام |

برچسب: نویسنده: متین پورحسین تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 10:36

صفحه بندی