خرید بک لینک
بعد از مدت ها برگشتم یک نگاه انداختم روی یاهو ، فیس بوک و اون جاهایی که خیلی وقت پیش می رفتم

اصلا خاطرات خوبی ندارم از هیچ کدام این ها ، آن زمان ها اینقدر تنها بودم که حد نداشت

دور و برم آدم بود ها ، حتی آدم هایی که ابراز علاقه می کردند

ولی دنیا برایم تاریک بود

هنوز تعریف مشخصی از خودم نداشتم

تعریف مشخصی از دنیا هم نداشتم

الان ویدئو ها را نگاه می کنم از معروف ترین و محبوب ترین آدم ها و آنها هم شناخت ندارند

و بعضی هایشان درد می کشند

خصوصا غربی ها خیلی راحت تر از درد هایشان و آنچه درونشان می گذرد حرف می زنند

ابعادی از وجود آدم که برای ما شرم آور است در موردش حرف زدن را راحت می گویند

و از قرص خوردن ها و استرس ها و بیماری هایی که دچار شده اند می گویند

اینکه نمی توانند خودشان را تعریف کنند، خدا را تعریف کنند، دنیا را نمی توانند تحلیل کنند

ولی وای از درد های من

وای از دردی که من می کشیدم

هرگز کسی را ندیده ام یا حتی تصور نمی کنم کسی وجود داشته باشد

که اینقدر درد کشیده باشد به این خاطر

که مغزت دیگر کار نکند، در را با دیوار اشتباه بگیری بروی توی دیوار

نگاه کنی به آدم ها و نبینی شان تا دست تکان بدهند و لبخند بزنند تا متوجه آنها بشوی

من شب ها تنهایی می رفتم پیاده قدم می زدم و با خودم فکر می کردم

می نشستم سر سفره و فکر می کردم

درس می خواندم و توی فکر فرو می رفتم

از انجام کارهایی که برای آدم ها عادی است کاملا عاجز شده بودم

فقط فکر می کردم ... فکر ...

به در ، به دیوار ، یه غروب ، به مهتاب

فقط فکر هم نبود ها

احساس بود ، چه احساساتی ، اصلا نمی توانستم کنترل کنم احساسات و افکار را

می دانی ؟ مثل این بود که از یک دنیای دیگر ، یک موجودی را بگیری بگذاری داخل جسم یک انسان

و او شروع کند به لمس کردن و حس کردن و احساس کردن و فکر کردن و شناختن

خودش را بشناسد ، بدن را بشناسد ، دنیا را بشناسد

و چقدر زیاد طول می کشد که او بتواند آخر سر کنکاش کند و بفهمد چی به چی است

وای از آدم ها ! وای از آنهایی که کلا نمی فهمند و کلا از مرحله پرت هستند و فکر نمی کنند در مورد خودشان و احساس نمی کنند و آوارگی نمی کشند تا بفهمند چیستند و اصلا اینجا چه خبر است

اینقدر درد دارد با آنها هم صحبت بودن ! هیچی نمی فهمند ! همه ی علوم دنیا را هم که بلد باشند هیچی نمی فهمند !

آدم تا عمیق نشود و تعقل و تدبر نکند و به فنا نرود در این تفکر ، خودش را نخواهد شناخت، خدا را نخواهد شناخت و به هیچ جایی در این عالم نخواهد رسید

و خواهد مرد

و خواهد مرد ، همانگونه که نسل های فرزندان آدم آمدند و مردند و هیچ اثری از آنها نماند

حتی نامی از آنها نماند

انسان هایی که اهل تفکر نیستند ، خواهند مُرد و ما بر زمان حکم خواهیم راند

زمان گذشت و این رنج عظیمی که من تحمل کردم ، که خدای عظیم، عظمت آنرا می داند

چند صد مرگ را زندگی کردم

یا چند صد هزار مرگ

من مُردم و از بین رفتم و چیزی از امیر باقی نماند در این تراش کاری و نقش نگاری روی لوح وجود

و آنگاه در شبی که تنها بودم و هیچ کس با من نبود ، چراغ ها را خاموش کردم و در تاریکی مطلق

صدای سخنرانی دکتر شریعتی بود که از اتاق تاریک من شنیده می شد

بلند شدم نماز خواندم و گوش دادم و گوش دادم و گوش دادم سخنرانی ها را و اینقدر به دلم نشست

اینقدر وقتی تنها باشی و هیچ کسی را نداشته باشی و هیچ دلسوزی نباشد

هیچ کسی دلش برایت نسوزد و ناگهان گم شده ی خود را بیابی ، آنقدر با حرص و عطش تشنگی او را بغل می گیری و می بوسی و می نوشی

شریعتی از خدا می گفت و از دین و من گوش می دادم با چه لذتی

کجا بودی تو ای رفیق ترین رفیق ها ، که مرا برهانی از این عذاب ندانستن و نفهمیدن ؟

اینقدر چسبید ... اینقدر گوارا بود .... اینقدر دلنشین و دلچسب بود ...

سیراب که شدم بلند شدم نماز خواندم چه نمازی ! ...

آب کم جو تشنگی آور بدست *** تا بجوشد آب از بالا و پست

خدا شریعتی را با اولیاء الله سر سفره ی نعمات خود بهرمند گرداند بحق حضرت فاطمه ی زهرا

بعد از آن کتاب دست می گرفتم و می خواندم و سخنرانی ها گوش می دادم

مدتی گذشت و من تنهایی اختیار کردم و با خودم خلوت ها کردم و خدا را یافتم !

فدای خدایم بشوم که عزیز ترین و محبوب ترین است ، من بودم و در آغوش کشیدن خدا ...

بعد از آن دنیا را شناختم و آگاه شدم نسبت به زمانه ای که در آن زندگی می کنم، چه آگاه شدنی!

بعد از آن آگاه و آگاه تر شدم نسبت به دنیا طوری که دیگر وحشت همه ی وجودم را گرفت و رعشه بر تنم افتاد از علم بر حقایق دنیا

چنان ترسناک است دنیا ، اگر بدانی ! اگر بدانی ای انسان ، قالب تهی می کنی !

از وحشتی که همه ی وجودم را به رعشه انداخته بود به خدای عالَم، آفریدگار این دنیای ترسناک پناه بردم

و خدا مرا پناه داد چه پناه دادنی !

من بودم و آغوش خدا !

مرا پرورانید و پرورانید و تعالی داد در آغوش گرم و جان آفرین و جان افزای خود

و وقتی دانه ام شکفت و درخت وجودم جوانه زد ، به من حسین علیه السلام را داد

السلام علیک یا ابا عبد الله

سلام بر تو ای ارباب تشنه لب ، سلام بر تو ای آقای مهربان من ، ای ماه روی نیزه !

خدایا قسم به پهلوی شکسته ی مادر مهربان حسین ، حسین ِ وارث رحمت رحمة للعالمین ، پیامبر بزگوارت حضرت محمد صل الله علیه و آله الاطهرین

خدایا مرا از حسین ، از مصباح هدایت ، از کشتی نجات جدایم مکن !

خدایا مرا روز به روز حسینی و حسینی تر کن و مرا در حالی که اقتدا کرده ام به سرور و سالار شهیدان، با شهادت مرا به لقاء خود ملحق کن

از دردناک ترین گمراهی های عالم ، از دردناک ترین و اندوهناک ترین سرگردانی ها و سردرگمی ها

از سیاهی و تاریکی ...

از ظلماتی که چشمه را در زمین می خشکاند و دانه را تباه می سازد ، خدا را یافتم و خدا به من محبت حسین علیه السلام را داد

و حالا پس از رنج های فراوان و سوختن و گداختن های نقش نگاری پروردگارم در لوح وجود

اینجا روی این خاک

و این زمین و این زمان

شهادت می دهم به یگانگی خدا

شهادت می دهم به رسالت حضرت محمد صلوات الله علیه و آله

و شهادت می دهم که علی علیه السلام ولی و حجة خداست

و فرزندانشان ائمه ی منتخب خداوند هستند

الله اعلم حیث یجعل رسالته

خدا اعلم است به اینکه رسالتش را کجا قرار دهد

و من و ما با ظرفیت اندک تدبر و تعقل مان که تدبر عمیق نابود می کند و می سوزاند وجودمان را و راه به جایی نمی بریم

لاَ يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَهَا

خدا ما را به اندازه ی وسع مان تکلیف داده است ، ما وسع مان در حد تبعیت از امامان است

آنها راه را نشان می دهند و نیازی نیست خودمان را هلاک کنیم

البته اگر هلاک کنی خودت را و تشنگی به دست آوری ، خیلی بیشتر می چسبد این رفع عطش ناگهانی یافتن خدا و قرآن و اهل بیت

ولی ، شما نمی خواهد خودتان را نابود کنید

پیروی کنید از عقل ، از پیامبر ، قرآن ، و اهل بیت

برچسب: نویسنده: متین پورحسین تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 13:50

صفحه بندی