خرید بک لینک
اگر خدا دیکتاتور نبود و با ما مشورت می کرد

خدا: می خواهی تو را خلق کنم و به دنیا بیایی ؟

من: چه شکلی است و چه می شود؟

خدا: همه اش آرزو می کنی و امید داری که روزی همه چیز خوب می شود و درد می کشی از این خواستن ها

من: به خواسته هایم می رسم ؟

خدا: نه ، ولی تا آخر امید داری که برسی

من: خدایا ... بیا و خلق نکن ...

چه رنج عظیمی دارد این زندگی

اصلا جنس بودن از احساس است

بودن یک احساس است

آدم یک کامپیلیشن از این همه سنسور مختلف است برای ادراک درد های مختلف

عقل هم که رشد کند می شود قوز بالای قوز

عاشق هم که بشوی (عشق را اگر از نظر معنایی معادل obsession در نظر بگیری)

حالا هی بیشتر درد بکش

درد خواستن و نرسیدن به مطلوب از یک طرف

درد عقل که دارد داد و بیداد می کند که چرا من را نادیده می گیری از یک طرف؟

حالا هی بسوز و بپیچ به خودت و درد بکش

عجب داستانی است این داستان خود سری و دیکتاتوری خدا ...

خودت نشسته ای آن بالا ، نه درد می کشی ، نه آسیبی به تو می رسد

هوس هم که نداری ، اگر هم داشتی در لحظه بر آورده می کردی

خدایی می کنی برای خودت و حال می کنی

نگاه کن به چیزی که خلق کرده ای خدا ؟ ...

دردت نمی آید ؟ ...

_______

فوت نوت : اگر بعدها آمدم و اینجا را خواندم ، نه خیر ، می دانم "بودن" یک پروسه است که مختصات زمانی و مکانی لازم دارد -.-

+ سه شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۶ | aMir |

برچسب: نویسنده: متین پورحسین تاريخ: پنجشنبه 13 مهر 1396 ساعت: 21:49

صفحه بندی