و بعد پیش خودم فکر کردم عجب چیزی است این بشر !
چه چیزهایی دارد می نویسد و چقدر هالی اش است !
(از این موارد پیش می آید هنوز هم، آدمیزادم دیگر)
بعد او را فالو می کردم اینجا و آنجا
از دور جذاب بود ها !
ولی وقتی می رفتی نزدیک ، تیغ داشت ، درااااز ، اندازه ی میخ در طویله های قدیم
از دور نگاه می کردی ، عشق می کردی
وقتی نزدیک می شدی ، می دیدی آدم برتری طلبی است و از همین جهت یکمی جذاب است
مثلا من از یه جایی اگر یه کلمه انگلیسی کپی می کردم که ادا اطوار بیام ، او هم باید کم نمی آورد
یا هرچی می گفتم باید انتقاد می کرد یا تمسخر می کرد که من در جایگاه پایین تری نسبت بهش قرار بگیرم
کل موجودیتش ظاهر سازی بود که خودش را گول بزند و بعد هم بقیه را
آدم دروغ گو فقط دروغگو است ولی آدمی که دروغ خودش را خودش باور کنه، هم دروغ گو است، هم ابله !
بعد ...
بلاهت و دروغگویی اون یه طرف، حماقت من هم یه طرف ...
من احمق را بگو که توی کف این شخصیت بودم
خدا درجات ما را روز افزون کند بحق این شب عزیز !
باور کردنی نیست آدم تا چه حد می تونه بی عقل باشه !
طرف هیچ چیزی نیست ها ! فقط بالونه پر گازه !
می گویند عقاید و حرف جماعت ارزش توجه ندارد ولی "کرسی شعر" یک کلمه ی طنز آمیز است مورد استعمال عام مردم هست و این از آن جهت است که آدم سالم وقتی بنشیند در جمع شاعران ، می بیند واقعا شر و ور می گویند و خودشان کیف می کنند
پول آب را می دهیم ... پول گاز را جدا ... به به !
سعدی و مولوی و امثالهم هم آدم های خاصی نیستند که همچین از بچه پاسدارها و شهدای ما بالاتر باشند
یک سری آدم هایی هستند که کلمات را استخدام خودشون می کنند و بالون باد می کنند
چه بادی !!
اصلا طرف وقتی شعر ول می داده اصلا فکرش رو هم نمی کرده که چند قرن بعد دکترای ادبیات هنوز اوسکول اینها باشند ، اصلا دکترای ادبیات چیزایی از شعر در میارن که شاعر برگرده به خودش بگه : یعنی من این حرفا رو گفتم واقعا ؟ عجب شاهکاری بودم من دیگه !
شعر و قدرت استخدام کلمات اونقدر بالون پرگاز مسخره ایه که خدا توی قرآن میگه
وَالشُّعَرَاءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ ﴿۲۲۴﴾
انصاریان: و [پیامبر، شاعر و خیال پرداز نیست، چون] شاعران [خیال پرداز] را [که حقایق را هجو می کنند، و با مطالب بی اساس به واقعیات می تازند] گمراهان، پیروی می کنند.
یه دوستی هم داشتم با هم می رفتیم بیرون
مثلا می گم ها !
مثلا غذا گیرمون نمی آمد ، آبدوغ خیار می خوردیم که نمیریم از گرسنگی، بعد می آمدیم پیش بقیه می گفت: نبودید، جاتون خالی یَک آبدوغ خیاری خوردیم... یَک ... چنان آبدوغ خیاری .... اصلا ... زندگیتون به فنا رفته شمایی که نخوردید !
من به خودم نگاهی می کردم می گفتم : یعنی من چنین آبدوغ خیاری خوردم واقعا ؟
بعد ...
حالا که نگاه می کنم می بینیم همه ی زندگی احاطه شده بودم توسط همین دست آدم ها
آدم های دروغ گوی احمق ِ بالون هوا کن
آدم ها کم و بیش، کار ابلیس را انجام می دهند
زینت می دهند و غلو می کنند و باد می کنند یک تکه بالون مسخره را
و توئه احمق نگاه می کنی می گویی : او مای گاد ! عجب چیزی !
شاعران با عقل خفیف خودشان شعر می سرایند در مورد یک زنیکه مسخره ی 6 ماه حمام نرفته ی عتیقه ی بو گندو
تو می خوانی جعد عطر آگین و زلف سیاه و بلوند و چاه زنخدان و باور هم می کنی این باد بالون را و همچین خرکیف می شوی که خر هم اینقدر کیف نمی کند !
برچسب:
نویسنده: متین پورحسین